|
|
|
|
|
می روم ... سنگین تر از همیشه این بار کوله باری تازه بر دوش دارم این بار انگار از همیشه تنها ترم خسته ترم ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:8 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر سخته تو چشم های کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی و به جای این که لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوز هم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی و وقتی دیدیش چیزی جز سلام نتونی بگی چقد سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:55 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:21 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:41 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:26 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
معبودا چطور دعايت کنم و من منم و چطور اميد از تو بردارم تو توئی معبودا هرگاه از تو نخواهم که به من بدهی از که خواهم که به من دهد؟ معبودا اگر تو را نخوانم تا اجابت کنی پس کيست که بخوانمش و اجابتم کند؟ معبودا اگر به تو زاری نکنم تا به من رحم کنی به که زارم تا آنکه رحم کند؟ معبودا چنانچه دريا را به موسی عليه السّلام شکافتی و نجاتش دادی از تو خواهم که رحمت فرستی بر محمّد(ص) و آلش و مرا نجات دهی از آنچه گرفتارم و گشايش فوری به من عطا کنی نه با مدّت به فضل و رحمت خودت ای ارحم الراحمين. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 22:8 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب همه چیز رو به راه است
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:10 توسط
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
هوای دوست
********** کعبه
********** حجر الاسود
********** مدینه
********** بقیع
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:59 توسط
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
وقتي لبخند شيرينت مرا تا اوج قلمرو خدا پرواز داد باور كردم كه تو همان جبرئيل مهربان حراء وجودمي اي بي همتاتر از پاكي و صداقت و اي زيباتر از لاله هاي سر زمين بي عبور دشت خاطره هايم من فصل بهار را در نگاه مهربان تو تفسير كردم و غربت پر خاطره غروب هاي پر از دلتنگي ام را در چشمان بي ريا و غريب تو تا طلوع زيباي همه آرزوهاي كودكيم پيوند زدم "سوگند باران" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:20 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ای ناز تر از پر پروانه ها ای مهربان تر از دست نوازشگر گل سرخ ای بی ریاتر از دریا و معصوم تر از کودکان کوچک همه زمانه ها ای والاتر از صبر من ای سخاوتمندتر از ابرهای کبود باران ای زیباتر از رنگینکمان تو کیستی که خنده هایت مرا تا قعر جنون می برد تو کیستی که لبخند عاشقانه ات مرا تا مرز حقارت خویش مرا تا انتهای نقطه همه بی سوادیهایم می برد "سوگند باران" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:51 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
تو مثل آسموني بزرگ و با سخاوت و تو مثل بارون زلال و با طراوتي تو مثل عشق سرخ و جذابي اما نمي دانم كه ديگه چرا رو كوير قلب من نمي باري نمي دونم كه ديگه چرا به گردگيري جاده هاي پر از غبار دلم نمي ياي آسمون مهربون من
اگه بازم رو شنزار تنم بباري
برات يه دشت مي شم
پر از گلهاي قشنگ بهاري
بودن تو هديه اي است براي دل كوچك من و آرزوي من شادي دل دريايي تو
"سوگند باران" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:28 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:3 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي وسعت آبي و بي انتهاي آسمان را در چشمانت ديدم فهميدم كه تو بارها با نگاه آرامت آزادي را تقديم همه گل هاي با طراوت خزيده بر ديوارهاي تعصب كرده اي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:41 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی اولین نسیم با طراوت
اولین فصل خدا
منو از سالهای دور سرنوشت
تا باغ خنده های قسنگ تو آورد
باورم شد که تو زیباترین
گل دامن صورتی فصل بهاری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:59 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
و اُفُق نگاهِ ساکت و دلگیرِ مرا دریافت .
و باران معنایِ باریدن را از چشمان من آموخت .
و زمین در غمِ دلِ بی پناهِ من منزوی بود .
آنگاه آسمان دستِ نوازش به سرم کشید .
و گل ها برایم رقصیدند .
تا ورود تو را بر صفحة قلبم مژدگانی دهند .
"سوگند باران" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 21:44 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است دلم گرفته است
بر پوست كشیدهی شب میكشم چراغهای رابطه تاریكند چراغهای رابطه تاریكند
معرفی نخواهد كرد كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنیست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 19:7 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتهاست که منتظر پایان این کابوس
و بیدار شدن از این خواب لعنتی ام...
کابوسی که سالهاست دارم می بینم... رویایی که بیدار شدن ازش به قیمت زندگی تموم میشه ... من هنوز راه میرم... می بینم... می شنوم... نفس می کشم... ولی زنده نیستم... خیلی وقته مرده ام... خیلی وقته...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:3 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
آه اگر چینی تو در این بغض بشکند از هجوم غرورت آه اگر چشمهایم سرانجام ره نیابد به دنیای نورت با تمنای خود می ستیزم زیر پا می گذارم دلم را از تو و عشق تو می گریزم گم شوم در هیاهوی دریا میگریزم که همچون شبی سرد دل ببازم در آغوش فردا قلب سخت تورا می فشارد پرسشی گریه آلود و شبرنگ در سکوتت قدم می گذارد از چه نامم ز خاطر زدودی خوب من زیر باران وحشت لانه ات را چرا گم نمودی کاش می دیدمش بار دیگر اشک می ریزی آهسته افسوس نیست امکان دیدار دیگر
"سوگند باران" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 22:1 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ازدرخت شاخه در آفاق ابر
برگ هاي ترد باران ريخته
بوي لطف بيشه زاران بهشت
با هواي صبحدم آميخته
***
نرم و چابك، روح آب
مي كند پرواز همراه نسيم
نغمه پردازان باران مي زنند
گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم
***
سيم هر ساز از ثريا تا زمين
خيزد از هر پرده آوازي حزين
هر كه با آواز اين ساز آشنا
مي كند در جويبار جان شنا
***
دلرباي آب، شاد و شرمناك
عشقبازي مي كند با جان خاك
خاك خشك تشنه دريا پرست
زير بازي هاي باران مست مست
اين رود از هوش و آن آيد به هوش
شاخه دست افشان و ريشه باده نوش
***
مي شكافد دانه، مي بالد درخت
مي درخشد غنچه همچون روي بخت
باغ ها سرشار از لبخند شان
دشت ها سرسبز از پيوندشان
چشمه و باغ و چمن فرزندشان
***
با تب تنهائي جانكاه خويش
زير باران مي سپارم راه خويش
شرمسار ازمهرباني هاي او
مي روم همراه باران كو به كو
***
چيست اين باران كه دلخواه من است
زير چتر او روانم روشن است
چشم دل وا مي كنم
قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم
***
در فضا
همچو من در چاه تنهائي رها
مي زند در موج حيرت دست و پا
خود نمي داند كه مي افتد كجا
***
در زمين
همزباناني ظريف و نازنين
مي دهند از مهرباني جا به هم
تا بپيوندند چون دريا به هم
***
قطره ها چشم انتظاران هم اند
چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند
هر حبابي، ديدهاي در جستجوست
چون رسد هر قطره، گويد:
دوست! دوست ...
مي كنند از عشق هم قالب تهي
اي خوشا با مهر ورزان همرهي
***
با تب تنهائي جانكاه خويش
زير باران مي سپارم راه خويش
سيل غم در سينه غوغا مي كند
قطره دل ميل دريا مي كند
قطره تنها كجا، دريا كجا
دور ماندم از رفيقان تا كجا
***
همدلي كو ؟ تا شوم همراه او
سر نهم هر جاكه خاطرخواه او
شايد از اين تيرگي ها بگذريم
ره به سوي روشنائي ها بريم
مي روم، شايد كسي پيدا شود
بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود
"سوگند باران" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:3 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
چهل صبح زود چهل طلوع ....چهل صبح زرد بي خورشيد زمين ! به دور مدارت نگرد بي خورشيد چهل غروب چهل شط خون سرگردان كه از مدار زمين گشته طرد بي خورشيد صداي شيهه ي اسبي است ....در افق گم شد ستاره گفت به او برنگرد بي خورشيد بهار سبز صبوران ، بهشت نامريي طلوع كن كه جهان مانده سرد بي خورشيد هنوز دامنه دارد اصالت دردت هنوز دامنه دارد نبرد با خورشيد !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:33 توسط
|
|
||